اولین مسافرت.....
تصمیم گرفتیم که دو سه روزی رو به یاسوج سفر کنیم و یه هوایی عوض کنیم اما بخاطر مشکلی که واسه ماشین پیش اومد مسیر رو تغییر دادیم و قرار شد بریم یه جای نزدیکتر.توی راه به یه جای پر از درخت که یه رودخونه هم کنارش بود رسیدیم و همونجا دو سه ساعتی استراحت کردیم و تو هم از خوشحالی یه عالمه سر و صدا کردی و با درختها و آسمون حرف زدی!
بعد از ناهار بابا بهروز رفت و از اهالی اون محل سراغ یه استراحتگاه واسه شبو گرفت که آدرس تنگ غوردان رو دادن،بعد از یه مسیر خاکی و طولانی رسیدیم به تنگ که همگی از صفای اونجا لذت بردیم.چادرها رو برپا کردیم و کمی گشت زدیم هوا تاریک شد چون اونجا برق نبود، بابا باتری ماشین رو باز کرد و یه لامپ روشن کرد اما این نور فقط اطراف خودمونو روشن کرد و به هرجا که نگاه می کردی تاریکی مطلق بود و صدای رودخونه پر از آب. اون شب شبی خاطره انگیز شد مخصوصا با اعتراضهای پر از هیاهوی تو که می خواستی بدونی الان وقت خواب نیست پس چرا همه جا تاریکه ؟!!!
فردا صبح هم مطابق معمول خیلی زود بیدار شدی و رفتیم کنار آب رودخونه دست و رومونو شستیم که تو هم دوست داشتی با آب بازی کنی.



پارسایی و دایی جون



قبل از ظهر بابا بهروز رفت از مرکز پرورش ماهی برا ناهار ماهی بگیره که تموم شده بود بهمین خاطر مرغ گرفت و وقتی اومد بساط کبابو راه انداخت که تو هم از دیدن آتش حسابی ذوق زده شدی!!



اولین مسافرت.....
